دوستان
عزیز از قمر چه میدانیم؟ قمر؟ درست است.
قمرالملوک وزیری؟ خواننده
بود. بله.
صدایش بینظیر بود.
کاملن درست.
اهل پول جمع کردن نبود.
اکثر کنسرتهایش خیریه
بود و هدایایی را که به او میدانند
میبخشید و در نهایت در فقر و تنگدستی
درگذشت. تا
اینجا درست ولی بیشتر به حافظهتان فشار
بیآورید. یادتان
میآید که قمر اولین زنی بود که قبل از
کشف حجاب بدون حجاب نه تنها در ملاءعام
حاضر شد که در ملاءعام آواز خواند؟ یادتان
میآید که نظمیه از او تضمین گرفت که بدون
حجاب کنسرت ندهد؟ یادتان آمد؟ مسأله همین
است. باید
تابوشکنی باشد تا تابویی شکسته شود.
لازم
نیست خیلی آوانگارد باشیم.
مسیح در انجیل (که
فکر کنم متن ستنی محسوب شود)
جملهای بدین مضمون دارد
که: بر دیگری
قضاوت نکن که بر تو قضاوت خواهند کرد.
لازم نیست که ما ارزش را
حق مالکیت زن بر تنش قرار دهیم.
ارزش را همین جملهی مسیح
بگذاریم باشد برای اینکه این ارزش نهادینه
شود گلشیفته باید برهنه میشد تا ما
کمکمک یاد بگیرم که دربارهی دیگری
قضاوت نکنیم.
در
پایان در سخن با کسانیکه حمایت از اقدام
گلشیفته را با جمله (حاضری
خواهرت هم در برابر دوربین برهنه شود؟)
مشایعت میکنند.
برادر گرامی!
این سئوال متضمن یک فرض
کثیف است و آن اینکه خواهر من کالایی است
که اختیار برهنگی او با من است.
اینجا را باید یک کم امروزی
باشی که تمام جنگ ما با همین فرض توست!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 4:1  توسط رندعالمسوز
|
شکر
خدا، مدتی است که از جفنگیات جام خم ضرغامی
راحتم اما همینکه از راننده آژانس جریان
«روز
بصیرت» را
بشنوی کافی است که ویران شوی.
تکرار میکنم ویران
شوی.
خدایا
این چه تقدیری است که ما داریم؟ همسایگان
عربمان بهار در بهار دارند و ما سرما
زده در کنج زمستانی، نیمزنده، نیممرده
در انتظار نوبهاری هستیم که گویا قسمتمان
نیست.
جریان
روز بصیرت را که شنیدم به خیلی چیزها فکر
کردم به ۱۴ مرداد ۱۲۸۵، روز مشروطه، تمام
اتفاقهای قبل و بعد آن در ذهنم مرور شد.
آنها که جنگیدند برای
آزادی. آنها
که خیانت کردند. آنها
که اشتباه کردند. آنها
که کشته شدند و دست آخر آنها که در روز
بصیرت کیک و ساندیس نوش جان کردند.
دوست دارم بگویم:
ای
پدر،
اینان
را بیآمرز!
چرا
که خود نمیدانند که با خود چه میکنند.
اما
نه؛ من ضعیفتر از این حرفها هستم.
حقیرتر، شاید خشمگینتر!
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 17:36  توسط رندعالمسوز
|
نه در مسجد گذارندم که رند است،
نه در میخانه کین خمار خام است!
+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 16:46  توسط رندعالمسوز
|
عارضم كه اين رندِ عالمسوز پيشه از حوالي هجدهسالگي به بعد ايمانم را به چند جلد كتاب فروختم. غالبن خودم را لاادر ميخواندم و راستش در مقاطعي و محافلي دم از الحاد ميزدم. الان كه از گذشته خويش به طور كل شرمسارم و از خيلي از كردهها و گفتههاي خويش تبراء ميجويم، قضيه كمي پيچيده شده. هنوز وقتي در ساحت آن عقل جزمي مينشينم مجبورم به لاادريگري خويش اعتراف كنم اما گاهي كه حالتي ميرود، دور از چشم آن عقل بد انديش، وضويي ميسازيم، دوگانهاي ميگذاريم. گاهي كه نيازي ميآيد، نازي ميكشيم.
اين كه ميگويم ربطي به مذهب ندارد كه به نظر من مذهب مسالهاي جغرافيايي و هويتي است. چيزي مثل زبان است و صد البته فرع است به ايمان به واحد متعال يا توحيد. ولي نميتوانم اين نكته را هم منكر شوم كه خيلي از مواقع اين مصداق قادر متعال. اين منادي، اين مبشر خدا و شكل ندا و بشارتش خيلي تاثير ميگذارد بر پذيرش توحيد. ميدانم قرائت رسمي خيلي جاها خداي دژمي تصوير كرده برايمان بس خشم پيشه. اما ميخواهم تصوير ديگري از خدا را امروز ببينيم. تصويري از خداي كه اگر از دست اين قرائت رسمي فرار كنيم و كمي ( خيلي كم ) ادبيات هزار سالهمان، اين جلوهي فوق زيباي فرهنگ ايراني را بكاويم؛ زياد با آن روبرو ميشويم.
بياييد ببينيم خداي اباسعيد، از زبان خوش نوادهاش، چگونه خدايي است. الغرض؛ شيخ ما با علويي سيدحمزه نام دوستي داشته و هر وقت از مهنه به طوس ميآمده دعوت سيدحمزه را كه شكر خدا محتشم و مالدار بوده، قبول ميكرده و به سرايش ميآمده. يكبار شيخ به طوس ميآيد و سراغ سيدحمزه را ميگيريد و ميگويند " شيخ او را نتواند ديد كه مدت چهل شبانروز است كه او به فساد مشغول است و صبوح بر صبوح دارد و غلامان و كنيزان را خمر داده است و همه را برهنه كرده و مست بهم در نشانده." حالا تصور كنيد كه شيخ ما نبود و شيخ آنها اينجا بود. چه ميكرد؟ چه ميگفت؟ لازم به ذكر است كه شيخ ما هم به قدر كافي قرآن خوانده و استماع حديث داشته. چلهها نشسته و ذكرها گفته. اما شيخ ما ميگويد " عجب! بر چنان درگاهي گناه كم از اين نبايد."
ديگر جاي، روزي شيخ ما مشغول قرآن خواندن بود منتها آيات رحمت را ميخواند و آيات عذاب را ناخوانده، رد ميكرد. بالاخره صداي كسي در ميآيد كه "اي شيخ! اين چنين نظم قرآن ميبشود." شيخ ما ميگويد"آنِ ما همه بشارت و مغفرت آمده است به چه خواهيم عيب كردن!"
اسرارالتوحيد و گذشته از آن بخش اعظم ادبيات فارسي، آثار عطار، سنايي، مولانا، حافظ و ... كه متاثر از اين تلقي خاص و ايراني از عرفان نگاشته شدهاند؛ جلوهگاه زيباي اينچنين خدايي هستند.
خداي شيخ آنها را فراموش كنيد. استدلالها را فراموش كنيد. انصاف بورزيد. خداي شيخ ما، قَدَّسَ اللّهُ روحَهُ العَزيز، پرستيدن دارد. ناز كشيدن دارد. دوگانه گذاردن دارد.
+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 19:54  توسط رندعالمسوز
|
عارضم كه در بين نويسندگان امريكاي لاتين كه من ميشناسم. يوسا را كمتر از همه دوست دارم. شايد دليلش اين باشد كه امريكاي لاتين آنقدر نويسندهي محشر دارد كه در بينشان نوشتههاي يوسا، كه انصافن بد هم نمينويسد، كم رنگ ميشود. به هر ترتيب به استثناي چند داستان كوتاه، بعد از " گفتگو در كاتدرال"؛ " سور بز" دومين رمان از اوست كه مشغول خواندنش هستم. حالا، نيمه شب در اثناي سور بز خواني جملهاي را ديدم كه ته دلم را قلقلكي وحشيانه داد. از آن قلقلكها كه به خون ميافتد. بگذاريد اين جملهي بسيار ساده را كه براي نوشتنش نبوغ خارقالعادهاي هم بكار نرفته بياورم.
" يعني ميشد كه جمهوري دومينيكن بالاخره يك كشور عادي بشود، مملكتي با مطبوعات آزاد، حكومت منتخب مردم، و دستگاه عدالتي كه واقعاً لايق اين اسم باشد؟"
حالا يك عده بيايند بگويند ادبيات يعني متن. متن و فقط متن.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 1:51  توسط رندعالمسوز
|
اين ديگر نهايتش است. آدم خيلي بايد ... باشد تا اشكي نريزد، درنگي نكند عميق.
من نميگويم. ميدانم كه تاريخ روزي اثبات خواهد كرد كه شريفترين سياستورزان اين ديار ملي-مذهبي ها بودند. روزي شايد كه فرزندان فرزندان فرزندان ما بر سرنوشت ما بگريند كه سياهترين روزهاي اين ملك را زيستيم.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 23:51  توسط رندعالمسوز
|
آی ای اشباح!
همهی تان را میبینم.
نه نفرت دارم. نه وحشت و نه شوق.
حیرت دارم. حیرت.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 23:20  توسط رندعالمسوز
|
دین
بهی، آیین باستانی ما بر وجود دو مینوی
توامان و متضاد، سپنتامینو و انگره مینو،
تأکید کرده و بارها بشارت داده است که
پیروزی نهایی از آن مزدا است. تاریخ
اساطیری ما هم این نکته را اثبات کرده.
داغ سیاوش بر دل هر ایرانی
نژاده، تازه است. نمیشود
ایرانی بود و داستان سیاوش را در شاهنامه
خواند و نگریست. شخصیتهای
دیگر: آرش، فریدون، کاوه،
ایرج، رستم، هر کدام از این اسامی بعد از
هزارهها هنوز باعث شوق و غرور ایرانی
میشوند. اینها همه
سرسپردگان مزدا بودند و نام نیکشان یکی
از پاداشهایشان است. آن
سوی دیگر، شخصیتهای انیرانی که دلسپردهی
تاریکی بودند. ضحاک افراسیاب،
دیوهای شاهنامه. هنوز این
نامها لعنت میآفریند. پیروزی
جاودانه از آن اهورامزدا است. هر
روز این نکته اثبات میشود. ولی
چرا بعضیها نمیبینند؟
علی
بن زینالعابدین، دیکتاتور تونس از کشورش
به عربستان گریخت. این جناب
رییسجمهور با ۸۴ درصد آرا (؟؟؟)
به ریاست جمهوری رسیده بود.
همه چیز از خودسوزی یک سبزیفروش
شروع شد.
پیروزی
جاودانه از آن مزدا است. ولی
بعضیها غافلند. ای وای
بر غافلین.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 16:34  توسط رندعالمسوز
|
يلدا كه ميشود،
به ياد پدرم ميافتم. يادش به خير. جشنهاي ايراني را بسيار محترم ميشمرد، مخصوصن
يلدا را. اصرار عجيبي داشت در فراهم آوردن سوروسات يلدا و شعر خواني و فال حافظ و
...
سه سال قبل
از مرگش بود فكر كنم. فالي به حافظ زد بدين ترتيب كه غزلي درآمد و سهم هر يك از
حاضرين به ترتيب بيتي از همان غزل بود. فال من اين بود كه:
دور گردون
گر دو روزي بر مراد ما نرفت،
دائمن يكسان
نباشد حال دوران، غم مخور.
يلداي امسال
گجسته شبي است آبستن هراسهاي فراوان و اميدهاي فراوانتر. اميدوارم كه تقديرمان
روزي خجسته باشد.
امسال همراه
با ياد پدر يلدا را رعايت كردم. آجيل، هندوانه، انار، شاهنامه خواني و فال حافظ.
جناب خواجهي شيراز؛ الوعده وفا!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 7:21  توسط رندعالمسوز
|
مدتها بود كه سكوت پيشه كرده بودم.
آخر هر كلامي ميلي نهفته به اثبات دارد و من به
كل كائنات مشكوك بودم.
در سكوتم، از فرط بيكاري ميخواندم. دقيقن مثل
گاو. كتاب خواندنم عين نشخوار كردن گاوها بود. كلمهها جمله ميشدند و جملهها، معنا و من بيتفاوت
به معنا به خواندن ادامه ميدادم. آخر من به كل كائنات مشكوك بودم.
تا اينكه؛ حميد گفت بنويس.
من هم نوشتم. بعد از مدتها. زندگيم دگرگون شد.
خوب يا بدش را نميدانم ولي با شور مينويسم.
تا اينكه؛ يار طبيبم. همكلامم شد.
برايم وقت گذاشت. حوصله گذاشت. تا وجود متعفنم
را پاك كند.
من ديگر به كل كائنات مشكوك نيستم. من به دوستيهايم
ايمان دارم. خدايا از هر چه گله داشته باشم به دوستانم كه ميرسم جز شكر چيزي
ندارم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 0:23  توسط رندعالمسوز
|